آنچه ما در بیمارستان خودمان در ۱۸ و ۱۹ دی دیدیم برای من قابل بیان نیست. نمیدانم بگویم قیامت بود یا به قول اینها عاشورا. اصلا نمیدانم میتوانم اسمی برای آن پیدا کنم یا نه.
وقتی به آن فکر میکنم، کلمهای پیدا نمیکنم که بتواند ابعاد گسترده این فاجعه، این قتلعام را نشان بدهد، چون شبی بود که امیدوارم هیچ یک از کادر درمان، در زمان کاریشان چنین شبی را نه تجربه کنند، نه شاهدش باشند.
آوردن زخمیها به بیمارستان ما کمی پس از ساعت ۸ شروع شد. مردم زخمیهای بسیار زیادی را میآوردند. طوری که اصلا جا در اورژانس نبود و یکی از بخشها را هم اورژانسی خالی کردند تا بشود همه زخمیها را آنجا هم پذیرش کرد تا اینکه بتوانند تکتک بروند اتاق عمل.
همه تیر جنگی خورده بودند، همه غرق خون بودند. اکنون هم که دارم حرف میزنم، آن لحظات برایم تداعی میشود و منقلب میشوم. تمام آن فضا از راهرو و اتاقها تا دم اتاق عمل، همه جا خون بود.
از خدمات بیمارستان، تا همه کادر درمانی در همه ردهها، همه یک دل و یک صدا، تمام آن ساعتها را دویدند و کار کردند.
اتاق عمل بدون وقفه کار میکرد، یک وضعیت عجیب و غریبی بود، شیون بود، ناله بود، زاری بود. مرتب هم مردم میآمدند و یک عکس یا گوشی دستشان بود به ما نشان میدادند، میگفتند این بچه من است، این را نیاوردهاند؟
اصلا جرات نداشتیم بگوییم که سردخانه ما پر است، بروید شاید آنجا بچههایتان را پیدا کنید.
خیلیها از کسانی که تیر خورده بودند، به سرشان شلیک شده بود. باور کنید مغز جوانان ما همینطور بیرون میآمد، خدا شاهد است اغراق نمیکنم، وحشتناک بود.
به ناحیه تناسلی پسران هم خیلی تیر زده بودند. البته بیشترین آسیبی که به جوانها زده بودند از ناحیه سر بود. تیر خورده در پا هم داشتیم، ولی تعدادش کمتر بود.
خیلی، خیلی بد بود. نمیدانم اصلا باید چه جوری توضیحش بدهم. جسد پشت جسد و تمام اینها در حد اینکه ما اصلا زمانی نداشتیم بخواهیم پروندهای تشکیل بدهیم. تازه، تمام پرسنل بیمارستان در اورژانس حضور داشتند. در بخشهای دیگر بیمارستان شاید باور نکنید، هر بخش فقط یک نفر مانده بود.
ما بدترین دوران کاریمان را تجربه کردیم. من نمیتوانم بگویم کشتار، اصلا نمیشود اسمی برایش پیدا کرد. یک قتلعام به معنای واقعی، یعنی مردم را به رگبار بسته بودند. مجروحی که تیر خورده بود و هوشیار بود، میگفت ما شانس آوردیم زنده ماندیم، تمام ردیفهای اول را به رگبار بستند و کشتند.
من به عنوان یک هموطن، به عنوان یک انسان، واقعا از درون تهی شدم. تمام همکاران من حالشان بد است. یک ملت غمگین بودیم، اکنون با چیزهایی که تجربه کردیم، بیشتر غمگین شدیم. بیمارستان ما شاید بیمارستان خیلی بزرگی نباشد، ولی تعداد جنازه عزیزانمان بسیار زیاد بود، اینها همه بچههای ما بودند.
شاید باور نکنید، دو شبانهروز اتاق عمل ما فعال بود. فعالی که دارم به شما میگویم یعنی زخمی پشت زخمی. یک یک این عزیزانمان اتاق عمل رفتند. خیلی از این عزیزان ما در اتاق عمل فوت شدند و ابعاد آسیبدیدگی و مجروحیت خیلی از آنان هم آنقدر زیاد بود که به اتاق عمل نرسیدند.
ما جوانان خیلی زیادی را از دست دادیم متاسفانه. نه به خاطر اهمال و کم کاری، فقط به دلیل ابعاد گستردهی آسیب، تعداد زیاد و خونریزی شدید. ما تمام تلاشمان را میکردیم که بتوانیم سرم بدهیم، خون بدهیم، که بتوانیم آنان را نگه داریم که به اتاق عمل برسند.
تمام بیمارستانهای تهران همین شرایط را داشتند. ما هر جایی که مدیران بیمارستان پیگیری میکردند که بتوانیم یک تعدادی از اینها را به بیمارستانهای دیگر انتقال بدهیم، همه همین وضعیت را داشتند.